۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

برو قوی شو اگر ...


بعضی ها خیلی قوی هستند .
---------------------------------

برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی
که در نظام طبیعت ضعیف پامال است

این شعر رو علی نصیریان که معلم ده بود ، توی فیلم " جاده های سرد " ،
پای تخته سیاه برای بچه ها می نوشت .

گوش نکردیم ، همینجوری رفتیم تو جاده ...
رفتیم و رفتیم و رفتیم و ...
سرده ...
خیلی زیاد .


۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

گرگ


نزدیک 34 سالش بود . رابطه اش با من خوب بود .
می دونستم که یکی از خوشبخت ترین آدمهای روی زمینه . عاشق کارشه ، یه آینده روشن ، یه زن خوب و یه دختر سه ساله خوشگل داره .
توی پنج تا نمایش با هم کار کرده بودیم .این هشتمین تجربه دستیار کارگردانی من و سومین تجربه نقش اولی اون بود .
اگه کارگردانی میخواستم بکنم حتماً بهترین نقش نمایشمو بهش میدادم . نقش رو بازی نمی کرد ، خودِ کاراکتر می شد .
اون شب آخرین شب تمرین بود . کارگردان ، چند تا بازیگر و کارگردان معروف رو دعوت کرده بود که تمرین آخر رو ببینن .
مردی که گرگ شد ...
یکساعت از قرار شروع تمرین گذشته بود ولی هنوز نیومده بود .
کارگردان مثل ریگ فحش از دهنش می ریخت ، که سکه یه پول شدم پیش رفقام و ...
وارد اتاق گریم شد . دختر سه ساله اش رو هم آورده بود . زیر بارون خیس خالی شده بودن .
گفتم کجایی مرد حسابی ؟ این بابا دنیا رو گذاشته رو سرش . یه ساعت دیر کردی ...
عاشق دخترش بودم ، شیرین ترین بچه ای بود که تا حالا دیده بودم .
یه جوری که بچه نشنوه گفتم : این بچه رو چرا آوری اینجا ؟!
نمیگی می ترسه ، وحشت می کنه ... نمایش عروسکی که نیست الاغ !
زل زد تو چشام ... گفت : بعد از هفت سال برگشته جلوی دخترم بهم میگه دیگه نمیتونم باهات زندگی کنم .
زنیکه ... میگه شیش ماهه با یه نفر دیگه آشنا شدم .دیگه نمی خوامت .
آروم نالید : جلوی دخترم اینو بهم میگه ، میفهمی ؟
خشکم زد .
کارگردان از در اومد تو .چشمش که بهش افتاد عربده کشیدنش شروع شد ، که مرتیکه یه ساعته ...
هیچی نگفت . فقط نگاش کرد . کارگردان هم وقتی از فحش دادن خسته شد به خانم مینایی گفت که زودتر گریمش کنه که بریم شروع کنیم .
رفت نشست رو صندلی گریم و سرشو گرفت تو دستهاش .
به خانم مینایی گفتم : قربون دستت یه لیوان آب بهش بده حالش زیاد خوش نیست، بعدش هم سریع شروع کن که خیلی دیر شد .
دخترک رو بردم توی راهرو نشوندم روی یه صندلی ، یه مجله باز کردم داشتم
عکس هاشو نشونش میدادم و یه خزعبلاتی سر هم میکردم که صدای جیغ خانم مینایی اومد .
دویدم توی اتاق گریم . خانم مینایی داشت میلرزید ، لیوان آب از دستش افتاده بود روی زمین .
همه جا پر خرده شیشه بود .
صدای زن بیچاره در نمیومد ، ناله کرد : دستهاش ... دستهاش ... من هنوز گریم نکردم که ... من هنوز گریم نکردم که ...
اینارو گفت و دوید بیرون .
رفتم طرفش .
دستهاشو از روی سرش برداشت ، روی دستهاش پر از مو بود، ناخنهاش بلند و نوک تیز شده بودن .
سرشو که برگردوند طرفم ، پوزه خیسشو دیدم .
همینجوری که از چشمهاش اشک میومد نگاهم می کرد .
دهنشو به زحمت باز کرد ، ... دندونهاش ...
یه صدایی شبیه زوزه از ته حلقش دراومد .
گفت : دخترمو از اینجا ببر ... تو رو خدا از اینجا ببرش .

-------------
زمستان 88

۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

دوست


داشتن یک دوست خوب ، خیلی خوب است .
در واقع از اون هم بالاتر ، خیلی عالی است ...

۱۳۸۸ آذر ۱۵, یکشنبه

جو


بعضی ها از همان دوران کودکی در جوی کمی غلیظ تر
از جو عادی زندگی می کنند .
در صورت عدم توجه والدین گرامی به این مساله ،
این احتمال وجود دارد که در دوران بزرگسالی، عواقب ناگواری گریبانگیر فرد،
خانواده ، شهر محل سکونت ، کشور ، کره زمین و حتی کل کائنات گردد .
همین امروز نسبت به رقیق سازی جو پیرامون فرزندان خود اقدام نمایید .
شاید فردا خیلی دیر باشد ...

۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه

سیمرغ



از وقتی 12 سالش بود ، هر هفته سه شب خواب می دید
که یه پرنده آبی رنگ ،
میاد دور سرش پرواز میکنه .
هیچوقت فردا صبحش که بیدار می شد قیافه پرنده یادش نبود ،
فقط یادش میومد که پرهاش آبی رنگه ، منقارش نارنجیه و دور چشماش سبز .
همیشه فکر می کرد که شبها خواب سیمرغ رو می بینه .
تا اینکه بالاخره تو 78 سالگی ، درست وقتی 2 دقیقه مونده بود که با دار فانی وداع کنه ،
خوابش تعبیر شد .
یه پرنده که پرهاش آبی بودن ، منقارش نارنجی و دور چشماش سبز ، اومد و بالای سرش نشست .
از خوشحالی چشماش پر از اشک شد ، آخرین ذره های قدرتشو جمع کرد و از پرنده پرسید :
تو ... تو سیمرغی ؟
پرنده گفت ...
پرنده گفت : نه !
مَرد مُرد .

۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

کله پاچه


این دوست عزیز منه... مثل خودم کله پوک و بی غمه...
همینطور که می بینید خیلی افتخار کسب کرده و هنوز هم داره می تازه...
من درسهای زیادی ازش یاد گرفتم...
اون آدمها رو خیلی دوست داره... اینقدر زیاد که وقتی یکی از اونها رو می بینه از شدت ذوق بغلش می کنه و می چلونه و بعد گاز گازش می کنه (البته دندونهاش خیلی تمیزه و هیچکس در اثر هاری از دستش تا حالا که نمرده)
خدا نسلش رو از این زمین برنداره که اگر اون نباشه آدمها خیلی زیاد می شن... اینقدر زیاد که دیگه جایی برای من و دوستم باقی نمی مونه...
فردا قراره باهم بریم کله پاچه بخوریم...

۱۳۸۸ آبان ۲۶, سه‌شنبه

پیرمرد


میگفتن تو بازار چهار تا حجره داشته ، وضعش توپ بوده .
میگفتن خنده از لباش دور نمی شده .
میگفتن درست سر 34 سالگیش یه چیزی می بینه که سه روز تب می کنه .
میگفتن تا حالا به هیچکس نگفته که چی دیده ولی از اون روز به بعد ، ...
دیگه هیچوقت توی چشمهای هیچکس نگاه نکرده .
دیگه هیچوقت نخندیده .
همیشه بالا رو نگاه میکنه .
میگفتن زن و بچه اش بعد از 6-7 سال تمام مال و اموالش رو
برداشتن و رفتن .
همسایمو میگم ، همون پیرمرد کچله که هیچوقت در خونه اش رو قفل نمی کنه .
همونی که بعضی روزا براش بربری میخرم .
امروز صبح وقتی داشت می مرد بالا سرش بودم .
توی تختش افتاده بود و داشت نفس های آخرو می کشید .
میخواستم برم زنگ بزنم به اورژانس ولی ترسیدم فرصت از دست بره ...
سرمو بردم جلو یواش گفتم : به چی نگاه میکنی ؟
خیلی آروم چند بار پلک هاشو بهم زد .
برای اولین بار تو این 8 سال صاف زل زد تو چشمهام .
برای اولین بار دیدم که یه لبخند به پهنای صورتش زد و قبل از اینکه آخرین نفسشو بکشه ، ...
اونو به من نشون داد .
همونی که 43 سال بود داشت بهش نگاه می کرد .