
میگفتن تو بازار چهار تا حجره داشته ، وضعش توپ بوده .
میگفتن خنده از لباش دور نمی شده .
میگفتن درست سر 34 سالگیش یه چیزی می بینه که سه روز تب می کنه .
میگفتن تا حالا به هیچکس نگفته که چی دیده ولی از اون روز به بعد ، ...
دیگه هیچوقت توی چشمهای هیچکس نگاه نکرده .
دیگه هیچوقت نخندیده .
همیشه بالا رو نگاه میکنه .
میگفتن زن و بچه اش بعد از 6-7 سال تمام مال و اموالش رو
برداشتن و رفتن .
همسایمو میگم ، همون پیرمرد کچله که هیچوقت در خونه اش رو قفل نمی کنه .
همونی که بعضی روزا براش بربری میخرم .
امروز صبح وقتی داشت می مرد بالا سرش بودم .
توی تختش افتاده بود و داشت نفس های آخرو می کشید .
میخواستم برم زنگ بزنم به اورژانس ولی ترسیدم فرصت از دست بره ...
سرمو بردم جلو یواش گفتم : به چی نگاه میکنی ؟
خیلی آروم چند بار پلک هاشو بهم زد .
برای اولین بار تو این 8 سال صاف زل زد تو چشمهام .
برای اولین بار دیدم که یه لبخند به پهنای صورتش زد و قبل از اینکه آخرین نفسشو بکشه ، ...
اونو به من نشون داد .
همونی که 43 سال بود داشت بهش نگاه می کرد .