۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

بهار



بهار موسم بیداری است ...
بر شما خجسته باد .

۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
در این سراب فنا ، چشمه حیات منم

اگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که
منتهات منم

نگفتمت که به نقش کسان مشو راضی
که
نقش بند سراپرده رضات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که
قوت پرواز پر و پات منم

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک ، که
دریای باصفات منم

نگفتمت که صفت های زشت بر تو نهند
که گم کنی که
سر ِ چشمه صفات منم

نگفتمت که تو را ره زنند و سست کنند
که
آتش و تپش و گرمی حیات منم

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد،
خلاق بی‌جهات منم

اگر چراغ دلی، دان که راه خانه کجاست
اگر خدا صفتی،
دان که کدخدات منم

مولانا

۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

گر در طلب منزل جانی ، جانی


گر در طلب منزل جانی ، جانی
ور در طلب لقمه نانی ، نانی
این نکته رمز اگر بدانی ، دانی
هر چیز که در جستن آنی ، آنی

مولانا


-------------------
عکس : Sealan Wangsa

۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

برو قوی شو اگر ...


بعضی ها خیلی قوی هستند .
---------------------------------

برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی
که در نظام طبیعت ضعیف پامال است

این شعر رو علی نصیریان که معلم ده بود ، توی فیلم " جاده های سرد " ،
پای تخته سیاه برای بچه ها می نوشت .

گوش نکردیم ، همینجوری رفتیم تو جاده ...
رفتیم و رفتیم و رفتیم و ...
سرده ...
خیلی زیاد .


۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

گرگ


نزدیک 34 سالش بود . رابطه اش با من خوب بود .
می دونستم که یکی از خوشبخت ترین آدمهای روی زمینه . عاشق کارشه ، یه آینده روشن ، یه زن خوب و یه دختر سه ساله خوشگل داره .
توی پنج تا نمایش با هم کار کرده بودیم .این هشتمین تجربه دستیار کارگردانی من و سومین تجربه نقش اولی اون بود .
اگه کارگردانی میخواستم بکنم حتماً بهترین نقش نمایشمو بهش میدادم . نقش رو بازی نمی کرد ، خودِ کاراکتر می شد .
اون شب آخرین شب تمرین بود . کارگردان ، چند تا بازیگر و کارگردان معروف رو دعوت کرده بود که تمرین آخر رو ببینن .
مردی که گرگ شد ...
یکساعت از قرار شروع تمرین گذشته بود ولی هنوز نیومده بود .
کارگردان مثل ریگ فحش از دهنش می ریخت ، که سکه یه پول شدم پیش رفقام و ...
وارد اتاق گریم شد . دختر سه ساله اش رو هم آورده بود . زیر بارون خیس خالی شده بودن .
گفتم کجایی مرد حسابی ؟ این بابا دنیا رو گذاشته رو سرش . یه ساعت دیر کردی ...
عاشق دخترش بودم ، شیرین ترین بچه ای بود که تا حالا دیده بودم .
یه جوری که بچه نشنوه گفتم : این بچه رو چرا آوری اینجا ؟!
نمیگی می ترسه ، وحشت می کنه ... نمایش عروسکی که نیست الاغ !
زل زد تو چشام ... گفت : بعد از هفت سال برگشته جلوی دخترم بهم میگه دیگه نمیتونم باهات زندگی کنم .
زنیکه ... میگه شیش ماهه با یه نفر دیگه آشنا شدم .دیگه نمی خوامت .
آروم نالید : جلوی دخترم اینو بهم میگه ، میفهمی ؟
خشکم زد .
کارگردان از در اومد تو .چشمش که بهش افتاد عربده کشیدنش شروع شد ، که مرتیکه یه ساعته ...
هیچی نگفت . فقط نگاش کرد . کارگردان هم وقتی از فحش دادن خسته شد به خانم مینایی گفت که زودتر گریمش کنه که بریم شروع کنیم .
رفت نشست رو صندلی گریم و سرشو گرفت تو دستهاش .
به خانم مینایی گفتم : قربون دستت یه لیوان آب بهش بده حالش زیاد خوش نیست، بعدش هم سریع شروع کن که خیلی دیر شد .
دخترک رو بردم توی راهرو نشوندم روی یه صندلی ، یه مجله باز کردم داشتم
عکس هاشو نشونش میدادم و یه خزعبلاتی سر هم میکردم که صدای جیغ خانم مینایی اومد .
دویدم توی اتاق گریم . خانم مینایی داشت میلرزید ، لیوان آب از دستش افتاده بود روی زمین .
همه جا پر خرده شیشه بود .
صدای زن بیچاره در نمیومد ، ناله کرد : دستهاش ... دستهاش ... من هنوز گریم نکردم که ... من هنوز گریم نکردم که ...
اینارو گفت و دوید بیرون .
رفتم طرفش .
دستهاشو از روی سرش برداشت ، روی دستهاش پر از مو بود، ناخنهاش بلند و نوک تیز شده بودن .
سرشو که برگردوند طرفم ، پوزه خیسشو دیدم .
همینجوری که از چشمهاش اشک میومد نگاهم می کرد .
دهنشو به زحمت باز کرد ، ... دندونهاش ...
یه صدایی شبیه زوزه از ته حلقش دراومد .
گفت : دخترمو از اینجا ببر ... تو رو خدا از اینجا ببرش .

-------------
زمستان 88

۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

دوست


داشتن یک دوست خوب ، خیلی خوب است .
در واقع از اون هم بالاتر ، خیلی عالی است ...

۱۳۸۸ آذر ۱۵, یکشنبه

جو


بعضی ها از همان دوران کودکی در جوی کمی غلیظ تر
از جو عادی زندگی می کنند .
در صورت عدم توجه والدین گرامی به این مساله ،
این احتمال وجود دارد که در دوران بزرگسالی، عواقب ناگواری گریبانگیر فرد،
خانواده ، شهر محل سکونت ، کشور ، کره زمین و حتی کل کائنات گردد .
همین امروز نسبت به رقیق سازی جو پیرامون فرزندان خود اقدام نمایید .
شاید فردا خیلی دیر باشد ...